به گزارش عصر ایران (asriran.com) «خالد زهرانی» استاد دانشگاه سال گذشته تنها به دلیل تماس های تلفنی با دانشجوی دختر خود که با هدف یک مطالعه تحقیقاتی صورت گرفته بود از سوی دادگاهی در عربستان به 600 ضربه شلاق و تحمل هشت ماه زندان محکوم شد.
دانشجوی دختر نیز بنا به حکم دادگاه با 350 ضربه شلاق و چهار ماه زندان روبرو شد .نام : امیرارسلان تحصیلات : دانشجوی کاردانی IT متولد : 1367 عاشق حرف زدن !
فکر می کردم چه موضوعی می تونه برای اولین آپ من در اینجا
مناسب باشه . البته چند روزی بود که این فکر همراهیم می کرد . همیشه قدم زدن برای
منی که پارک جمشیدیه رو دوست دارم آرام بخش و تسکین دهنده اس . سوژه خودشو بهم
نشون میده ! یه قوطی خالی اسپری و چند بطری ...
نمی دونم چرا یاد فیلم حکم مسعود کیمیایی و اون سکانس شلیک
لیلا حاتمی می افتم به ... !
روز به روز مصرف این قوطی ها و بطری ها بیشتر میشه لابد !
یادمه چند روز پیش یکی از بچه یه اسمی بهم گفت و من گفتم اینکه گفتی یعنی چه
؟!! و اون منو املی خطاب کرد که خیلی پرتم
!
از کجا فهمیدم بیشتر میشه ؟ چشاتونو که بیشتر وا کنید ،
براحتی تعداد زیاد اونا رو روی زمین ، تویه جوی آب ، کنار درختا ، توو پارکا و ...
می بینید !
این همون جوون ایرووونیه ! که دم از ...
نمی دونم تا کی می خوایم با دیده تردید به عفاف دوروبریامون نگا کنیم ؟
کافیه یه لحظه فکر کنیم چه پاسخی برای فرزندان فردا خواهیم داشت ! همه متهمیم یه کلام !
... و چه زود اتراق می کنم و ...برای همیشه
... و چه زود از قطار پیاده می شم و ...برای همیشه
... و چه زود خداحافظی می کنم و ...برای همیشه
سنگ ، کاغذ ، قیچی ...
صدا ... امروز ... دوستام ... شاید ... تابستون ... حتی ... کیسه ... فدا ... سی یلو ... واتیکان ... تافته ... به به ... اولین ... کمرشکن ... لی لی ...شرکت... راپورت ... ووووووووو... شبانه ... جاده ... متهم ... خسته !
... و من ... امروز خسته ام !!!
و می دانم ملال آور !
می روم . خسته و آهسته ! آهسته تا کم - کم دور شوم از اینجا ! جایی که دوستش دارم زیاد ! خیلی زیاد بیشتر از شما ! شمایی که دوستتان دارم یک یک تان را ! همیشه ! همیشه تا هستم ! هستم برای آمدن پیش تان ! پیش تان می آیم تا مرا ... مرا به بزرگواری خود ببخشایید ! شاگردتان را که کوچک نیز بود ( و هست ! ) و البته خضوع نداشت همواره و اینک نیز !
والاست در دلم ! جایگاه همه ی اساتیدم که نگاهی یا نگاههایی در این 3 ساله به من انداختند یا دوختند !
به حرفهایم ! یا ... نوشته هایم !
تو اگر مرا می شناختی کمی سهم بر می داشتی از مرثیه ی فردایم در
بی وبلاگی ! بی وبلاگی ! مرثیه ! بی وبلاگی !
سهمی از داغی خوندن کامنت ها !
همچنان دستی بر سر این وبلاگ بکشید که پس از من خوندنِ خوندنی های امیرارسلان عزیز به مذاق تان خوش خواهد آمد ، اگر خدای علی چون همیشه دستان را دستگیری کند ( یا خود خدا !) .
قدر انسان بودن خودتنو بدونید و هرگز ... بی رحمی نکنید !
بی غل و غش دوست تان دارم ...
**
درد را به دریا می کشم به بند و زنجیر به محبس زیر پاهایتان ای سوگواران ناشکیبا !
اسطوره تماشایی شهادت را تصویر می کنم و تنها می گریم .
زیر گام نمناکت شبانه شکستم زندان مرا ماندنی شدی
تا اکنون بینهایت همیشه کوچه یی بن بست یادگار دوران بردگی تنم بود
سلامی که نگفتم حکم بلوغ بود و غرور تنها گواه ناتوانی فکر .
مادر لبریز احساس بینهایت بود .
پدر دلیل رنج خود و افسوس که من چیدن گل را آموخته بودم .
برگ زردی بی تفاوت بر زمین افتاد مگر تا طلوع پاییز فاصله یک روز است ؟
در خنکای اول تیر ! در زمهریر تولدم چه موقع بود ، افتادن برگ
و زردی آن که گویی به رنگ چهره من بود
در خنکای اول تیر ! نبود صاعقه یی نه مرگی نه خورشیدی
Keyvan
سلام ...
این ماجرا واقعی ست !
به مجنون گفتند کیست این لیلی که به امید وصلش سر به کوه و بیابان گذاشته یی ؟ از او زیباتر ندیده یی ؟ گفت : کوزه شکسته یی که حاوی عسل است ، پیش من خوبتر از جام بلورینی ست که از زهر سرشار باشد . لیلی گوهری دارد در درون خویش که من عاشق آنم .
لیلی با همه خوبی اش نمی است از آن « یم »
عالمی پیچیده در این عالمت یک نمی آمد پدید از آن یمت
ما آدمها ، از زنمان گرفته تا مردمان ، جوری خلق شده ایم که دوست داریم جلوه کنیم و خود را بنمایانیم . بویژه اگر جوان باشیم و در مقابلمان ، کسی از جنس مخالفمان .
آرایش تند و ساعتها ایستادن مقابل آیینه و موهای افشان برون مانده از پس و پیش روسری ، شوار و تی شرت کوتاه پوشیدن ، برجسته کردن برهنگی و ... جلوه هایی از این خودنمایی اند !
هر روز به شکلی بت عیار درآمد ، دل برد و نهان شد .
اما تاکنون فکر کرده ایم ، مخاطبان ما چه چیزی را در ما بیشتر می پسندند ؟ و کدام جلوه از ما چشم و دلشان را بیشتر پر می کند ؟
من امروز می خوام کمی پا رو از گلیمم درازتر کنم و از دریچه چشم یه زن روسی به یه مرد ایرانی نظر کنم .
... و ببینیم کدام جلوه بیشتر به چشم می اید .
قبول ؟
**
در حاشیه دبی ، شهری که پول و تجارت و تفریح ، آدمهای گوناگون را از کشورهای مختلف به نوعی همزیستی مسالمت آمیز با یکدیگر کشانده است ، محله یی است مذهبی و سنتی .
لحظاتی بیش به افطار نمانده است . در همین ماه رمضانی که گذشت . سیدی روحانی از در خانه اش می زند بیرون ، تا نمازش را در مسجد محله بخواند . از خانه او تا مسجد چندان راهی نیست . او این مسافت را هر شب پیاده طی می کند . اغلب در بین راه بین راه برخی از نمازگزاران با خودروی خویش سر می رسند و او را تا مسجد می رسانند .
اکنون نیز صدای ترمز و کاهش سرعت خودرویی او را به خود می آورد ، توقف می کند تا دعوت دوستی را اجابت کند . اما با کمال تعجب زن جوان مو بوری را می بیند که پشت فرمان نشسته و اندکی جلوتر از او خودرو را از حرکت باز می دارد .
گمان نمی برد که زن به خاطر او ایستاده باشد . مسیرش را کج می کند و داخل خیابانی فرعی می شود . زن دنده عقب می گیرد ، وارد خیابان فرعی می شود و قدری جلوتر می ایستد . از خودروی خویش پیاده می شود و به سمت سید روحانی می آید . با لبخندی حاکی از رضایتمندی .
پوشش بسیار مختصری دارد . دامنی کوتاه ، بلوزی با آستین رکابی و دیگر هیچ !
روحانی مانده است چه کند ! او دارد پیش می اید و این نگران چنین رویایی و تقابلی . زن با این فرهنگ و تفکر ناآشناست . نگرانی او را درک نمی کند . برخوردش با یک روحانی مسلمان لابد مثل یک کشیش مسیحی است .
کلماتی را به زبان انگلیسی پشت سر هم می چیند . سید مفهوم سخن او در نمی یابد . فقط شکسته و بسته می گوید من قادر نیستم بخوبی به زبان انگلیسی تکلم کنم . زن گویا باور نمی کند . حرفهایش را ادامه می دهد . از ماذنه ، صدای اذان بر می خیزد و هنگام افطار می شود .
بخت به یاری روحانی می اید و جوانی از دوستان او از راه می رسد . جریان را می پرسد و رشته کلام را به دست می گیرد .
خیال سید راحت می شود . از او می خواهد اگر حرفی هست از زن بشنود و به او منتقل کند ... و آنگاه خود می رود .
زن خودش را به جوان معرفی می کند : « آن » 42 ساله ، روسی مسیحی ، دارای شوهر و یک فرزند .
- با این آقا کاری داشتی ؟
- می خواستم کمکم کند . چهره اش جذبم کرد . مشکلی دارم که گمان می کردم او می تواند راهنمایی ام کند .
و بعد شروع کرد از مشکل خویش گفتن : ... دو سال و چهار ماه پیش در همین دبی با مردی ایرانی برخورد کردم ، حدودا 48 ساله ، فقط 3 ساعت با او گفت و گو کردم و بعد دیگر او را ندیدم . گفت عازم کاناداست . از همان روز تا حالا زندگیم ام بشدت تحت تاثیر او قرار گرفته ، شخصیت بسیار قوی و متینی داشت .
زن ادامه می دهد . وقتی به کلمه Personality ( شخصیت ) می رسد ، آنرا محکم ادا می کند . نه یک بار ، نه دوبار ... بارها و بارها .
بدفعات پیش روانپزشکان رفته ام . می گویند سر خود را به کارهای دیگر گرم کن که او از یادت برود ، اما مگر می توانم !
- شوهرت رو دوست داری ؟
- پسرم رو خیلی دوست دارم .
- می توانی شخصیتی که در آن مرد ایرانی دیدی ، در شوهرت بوجود بیاری ؟
- آهی می کشد ، به تاسف و از سر یاس ... و پاسخی می دهد بس شگفت : او ایرانی است و گوشت و استخوانش ایرانی ، این روسی است ، گوشت و استخوانش روسی ، من عجیبم نه ؟
- ازدواج شما از سر محبت بود یا فشار ؟
- هیچکدام ! احساس کردم شوهرم آدم روشنفکری است . بعد دیدم این برای یک زندگی کافی نیست . یک شخصیت قوی لازم است .
... و آنگاه شاه بیت این غزل را می سراید :
به این آقا بگو مرا دعا کند . من تا مسلمانی فاصله زیادی ندارم .
دوستان ، من آن شخص شخیص ایرانی را نمی شناسم . از گفت و گوهایی که بین او و این زن روسی مسیحی در آن 3 ساعت ردوبدل شده ، خبر ندارم . اما نوعی صداقت و راستی در کلام این زن میبینم . آن مرد ایرانی می توانست از این صداقت سوءاستفاده کند و ...
در آن صورت آیا نتیجه همین بود ؟ قطعا نه !
گوهری در وجود او بوده که شما هم اگر آنرا بیابید هم چشم و هم دل دیگران رو بیشتر پر می کنید و هم تاثیری شگرف بر جای .
به امتحانش نمی ارزه ؟
آرزو دارم تمام زنهای دنیا طعم شیرین مادر شدن رو بچشند ،
آرزو دارم تمام مردهای دنیا طعم شیرین پدر شدن رو بچشند ،
ازت میخوام
سلامتی رو ، شهامت رو ، صداقت و عدالت رو ، آرامش رو آبی بودن رو ، ارغوانی شدن رو ....
خدایا نازنین ، مهربون آب و آفتاب
مادر زمین ، پدر خورشید .......
ازت ممنونم به خاطر همه چیز ...
به خاطر اشکهام در نیمه شب سرد زمستون ...
نه به خاطر مادر شدنم ، نه .
به خاطر صبری که به من دادی .
صبری به رنگ اطلسی حیاطمون .
رنگی روشن در تاریکی غربت .
هر چند برای من با تو بودن ، ایران رو غربت رو نمی شناسه .
ممنونم ،
که به من ثابت کردی ،
آسمون میتونه یه رنگ نباشه .
میتونه تیره و تار بشه ، میتونه بی ستاره باشه .....
مهم دید منه ،
مهم نگاه کردن به ریشه ی منه .
مهم اینکه تشنه نمونم ، مهم اینکه به آب فکر کنم ....
خدای نازنیم ،
نمیدونم چرا تو خوشی بیشتر یادتم ، بیشتر دلم میخواد باهات حرف بزنم ...
دلم میخواد وقتی خوشحالم ، شکر کنم .
آره خدا جون ،
همون دخترک کوچولوی شهرک غرب تهران ، حالا باری داره پر از شیشه ، توی یه راهی سخت ....
همون دخترکی که از خجالت ، دوست نداشت گریه کنه ،
دوست نداشت کسی بدونه توی دله کوچیکش چه دریایه بزرگیه ....
حالا برات فریاد میزنه .
حالا برات بی پروا داد میزنه .
دلم میخواد مثل آب آبی باشم .
( با تشکر از عسل عزیز که این مطلب از وبلاگ ایشون برداشت شده )