واقعا شرم آور بود . اصلا انتظار همچین گندی رو از آقای حاتمی کیا نداشتم . آخه جزئ کارگردان هایی که به کارهاش علاقه دارم . ولی خب تا آخر فیلم نفهمیدم می خواد چی ها رو نشون بده و چه هدفی از ساخت این فیلم داره . نمردیم و معنی متفاوت رو هم فهمیدیم !
تعجب می کنم چطوری تونسته پروانه اکران بگیره . این همه بازیگر درجه اول رو جمع کردن و همچین افتضاحی واقعا شاهکاره . کاش فیلم کنعان رو می دیدم !
شاید این نوشته های من در پایان باعث بشن شما تصویر بدی از من در ذهنتون نقش ببنده .
اما برا دل خودم این اهمیت داره که سفره دلم وا بشه ! به خدا دیگه خسته شدم . از بس سر خودم کلاه گذاشتم !
بهار سال 85 با دختر خانمی آشنا شدم به اسم محبوبه . اون دختر خیلی خوبی بود . و هنوز هم هست . خصوصیاتش تقریبا همون چیزایی بود که من از دختر مورد علاقه ام انتظار داشتم . بعد از حدود 5 ماه کلنجار رفتم ( شما اسمش رو می تونید بذارید مخ زنی ) تونستم نظر مساعدش رو جلب کنم . میشه گفت تازه با هم دوست شده بودیم . انصافا منم اون موقع ها پسر بدی نبودم هر چند به خوبی اون نبودم . اینو صادقانه اعتراف می کنم . بزرگترین مشکل ما از اونجایی شروع شد که رسیدیم به نقطه حساس انتخاب . یعنی قرار گذاشتیم در آینده ای نه چندان دور با هم ازدواج کنیم . روزها که می گذشت پیوند بین ما عمیق و عمیق تر میشد . میشه گفت تحمل هیچ بی خبری از همدیگه رو نداشتیم . علاقه مون بهمدیگه لحظه به لحظه زیادتر می شد تا جاییکه من کمی منطقی شدم ! یعنی به ایشون گفتم که فاصله تحصیلی ما دو تا نمی زاره در آینده متعلق بهمدیگه بشیم . یادم رفت بگم محبوبه خانم ترم آخر کارشناسی ارشد رشته معماریه و من خب می دونید کاردانی می خونم . همین حالا که اینا رو می نویسم قرار در دانشگاه آزاد تدریس کنه . تازه با این جدیت و پشتکاری که من ازش دیدم قصد داره سال آینده از بورسیه دکترا هم استفاده کنه . ولی خب سرتون درد نیارم ایشون همچنان بر سر به قول خودشون عهد و پیمون هستند و میگن میشه با ادامه تحصیل من این مشکل رو حل کرد . و خیلی هم منو به جلو تشویق می کنن . این گرفتاری در این دو سال اخیر تموم زندگی منو تحت تاثیر قرار داده بود تا عید امسال که من ... می دونم خیلی از من با گفتن این حرف بدتون میاد اما خب اشکال نداره شما که منو نمی شناسید . تا اینکه من خیانت کردم ! اونهمه علاقه و حس شیرین و زیبای دوست داشتن و اونهمه محبت و نیکی و کمک و هر چه صفت خوب که بشناسین من از محبوبه فراموش کردم و دل باختم . دلی که فکر می کردم فقط یکبار می بازه اما حالا می بینم دوبار باخته . عید امسال با دخترخانمی اشنا شدم که سارا نام داشت . جالبه ایشون هم معماری می خونن اما خب در مقطع کاردانی . شاید باورش سخت باشه اما خصوصیات مشترک زیادی بین این دونفر من دیدم . ویژگی های ممتازی که سارا خانم داشتند بازهم مرا مجذوب کرد . از لحاظ اخلاقی واقعا ممتازه . چیزی اضافه تر دیگه نمی گم از خصوصیاتش تا همین حد که مانده ام . با تعهدی که هر دو به من دارن ( و مطمئنم دارند ) و تعهدی که من در باطن نمی دانم به کدامیک داشته باشم ؟ ( در ظاهر به هر دو نشان می دهم )
خب این منی هستم که خیلی شرمنده خدام . واقعا ناراحتم . و تقریبا زندگیم مختل شده . چیکار کنم نمی دونم . نه جراتش رو دارم واقعیت رو بگم نه با این ارتباطی که این دو نفر باهام دارند امکانپذیره . به خدا درمانده ام .
امروز یه آخونده تویه تلویزیون می گفت منتظر شب قدر سال آینده نباشین همین امشب رو قدر بدونین و اینقدر تکرار نکنید که خدا بزرگ است و می بخشد و کرم و بخشندگی دارد .
این حرفها برای من خیلی جالب بود و تاثیر بسیار زیادی روی من گذاشت . شاید انسان بودن من باعث بشه که این تاثیر مقطعی باشه . شما دعا کنین اینجوری نباشه .
اومدم تا ازگرمی رابطم با مونسم اینجا چند سطری بنویسم که همین دیروز رابطه مون کلی شکراب شد !!!
ولی خب اون اونقدر واسم ارزش داره و عزیز هستش که من حتما در موردش بنویسم . نمیدونم شاید باید اینکار رو انجام بدم . چون ...
عذاب وجدان خیلی وقته سراغم اومده . یه حرفایی می زنم که بهتون نشون می ده که یه آدم به ظاهر خوب چقدر می تونه رذل باشه هر چند خیلی ها فکر کنن باطنش رو شناختند .
به خدا از روی گل آقا کیوان خجالت می کشم ! که دارم اینجا از این حرفا می زنم !!!
من به ایشون قول داده بودم که هرگز اسمی ازشون در اینجا برده نشه ولی زیر قولم زدم .
به گزارش عصر ایران (asriran.com) «خالد زهرانی» استاد دانشگاه سال گذشته تنها به دلیل تماس های تلفنی با دانشجوی دختر خود که با هدف یک مطالعه تحقیقاتی صورت گرفته بود از سوی دادگاهی در عربستان به 600 ضربه شلاق و تحمل هشت ماه زندان محکوم شد.
دانشجوی دختر نیز بنا به حکم دادگاه با 350 ضربه شلاق و چهار ماه زندان روبرو شد .نام : امیرارسلان تحصیلات : دانشجوی کاردانی IT متولد : 1367 عاشق حرف زدن !
فکر می کردم چه موضوعی می تونه برای اولین آپ من در اینجا
مناسب باشه . البته چند روزی بود که این فکر همراهیم می کرد . همیشه قدم زدن برای
منی که پارک جمشیدیه رو دوست دارم آرام بخش و تسکین دهنده اس . سوژه خودشو بهم
نشون میده ! یه قوطی خالی اسپری و چند بطری ...
نمی دونم چرا یاد فیلم حکم مسعود کیمیایی و اون سکانس شلیک
لیلا حاتمی می افتم به ... !
روز به روز مصرف این قوطی ها و بطری ها بیشتر میشه لابد !
یادمه چند روز پیش یکی از بچه یه اسمی بهم گفت و من گفتم اینکه گفتی یعنی چه
؟!! و اون منو املی خطاب کرد که خیلی پرتم
!
از کجا فهمیدم بیشتر میشه ؟ چشاتونو که بیشتر وا کنید ،
براحتی تعداد زیاد اونا رو روی زمین ، تویه جوی آب ، کنار درختا ، توو پارکا و ...
می بینید !
این همون جوون ایرووونیه ! که دم از ...
نمی دونم تا کی می خوایم با دیده تردید به عفاف دوروبریامون نگا کنیم ؟
کافیه یه لحظه فکر کنیم چه پاسخی برای فرزندان فردا خواهیم داشت ! همه متهمیم یه کلام !